|
جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ :: ۸:٢۳ ب.ظ :: نويسنده : سوگند
نمیخوام این جا بنویسم! خسته شدم از چندین وبلاگ داشتم. توی وبلاگ اصلی خودم مینویسم: خوشحال میشم ببینمتون. ببخشید ولی این مدت میخواستم جایی بنویسم که از یه سری آدم هایی که دنبال وبلاگم بودن دور باشم ولی دیگه فکر میکنم قوی تر از اون باشم که به خاطر کسی ننویسم. پس میخوام همون یه جا بنویسم ، همین. مرسی از اینکه با من بودید.
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:٥٦ ب.ظ :: نويسنده : سوگند
ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی نمیدونم گاهی چی میشه ولی اتفاقی که توی بهمن پیش اومد برای من مثل این بود که هی برام جعبه گذاشتن هی رفتم بالا، بالاتر بالاتر خیلی بالا دیگه کم کم دنیای آرزوهام زیر پام بود زندگی خیلی قشنگ و آروم بود همه چیز به نحو احسنت اداره میشد یهو یکی دوید پرید زیر جعبه اولی منم با مُخ اومدم پایین ولی این جوری تموم نشده و نمیشه من کم نمی آرم هیچ وقت پاشدن فکر کردم و تصمیم گرفتن به جای جعبه یه بنای خوب بسازم من یاد گرفتم دیگه افق نگاهم و آینده مو باز کنم هیچ وقت کم نیاورم و نمیآورم.................... ولی این وسط یه سری آدم ها هستند دور و برم که گاهی حس میکنم میخوان بگن: هی ما به خاطر تو این جاییم ولی توی باطن به خاطر خودشون با من هستند!!!
سهشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٢:۱٦ ق.ظ :: نويسنده : سوگند
لذت می برم از آدم های خوبی که دورم هست و فکر می کنم که جواب بدی بدی نباید باشه،پس بهتره که این جوری زندگی کنم و سعی می کنم خوب بمونم و خوب تر هم بشم
چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٠:٥٦ ب.ظ :: نويسنده : سوگند
متنفرم از ایران از همه ی آدم های ایران از همه ی جنسیت مرد دلم گرفته و خسته ام چیکار کنم حالا الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می ترسم نمی خوام بشم همون مریم قبل ولی طرفم هم حق داره که بخواد پیشرفت کنه
چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٢:۳۸ ق.ظ :: نويسنده : سوگند
دیرست زنگی ام جولانگاه تمام دنیاست دیریست بر باد رفته ام از آن هنگام که او را دیدم!
دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ :: ٥:٥٩ ب.ظ :: نويسنده : سوگند
خوب تا الان نمره ریاضی مهندسی و آزمایشگاه مدار الکتریکی و انقلاب تا الان اومده... میدونین ترم 2 بود که میخواستم کارگاه بگیرم خوب یادمه گرفتم ، ملودی اون موقع دوستم نبود زنگ زد گفت بگیر - ناخواسته توی یه گروه و یه کلاس افتاده بودیم!!!!!!!!!!1 و این خیلی عجیب بود چون هر روز چند گروه بود و هر ساعت باز 3-4 گروه و در هر گروه حدود 10 نفره ولی ما دقیق شماره گروهمو یکی بود...........! سیامک برادرم گفت : حذف نکن ( من میخواست حذف کنم با بهار بگیرم آخه بهار خونشون دم خونه ی ما بود ) خلاصه حذف نکردم ، الان ملودی صمیمی ترین دوست تمام زنگیمه ، خواهرمه و .... گاهی فکر میکنم اگه نمی گرفتم درسم خیلی زود و 8 ترمه با معدل خوب تموم میشد و الان تو فکر رفتن برای فوق از ایران بودم........ ولی یاد حرف سیامک می افتم که می گفت : با ملودی اگه کارگاه بگیری یه دوست خوب خواهی داشت و این می ازره به همه ی چیز هایی دیگه مثل معدل خوب و درس و ... الان اصلا پشیمون نیستم ولی احساس میکنم ملودی حس نکرده که من این کارو برای ملودی انجام دادم.......منت نمی زارم ولی نمی خوام هم بدونه من هیچ کاری رو نکردم که بهش بگم انجام دادم ولی اینکه من وقت بزارم برای اون و خانواده اش فکر کنن این منم که نذاشتم درس بخونم افتضاحه.
چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٢:٤٠ ب.ظ :: نويسنده : سوگند
هر کاری کردم دیدم نمیشه این رو ننوشت... داشتم ریاضی مهندسی می خوندم کلی به خودم فحش میدادم که چرا منتظر ملودی بودم و نخوندمش یه حسی گفت برو نمره هارو ببین توی سایت داغون حس میکردم ندادن نمره هارو... رفتم تو پرتال بهار ............نه نبود رفتم تو پرتال خودم .......................وای انقلاب 31؟؟؟؟ آهان نه 2واحدیه میشه 15.5 باورم نمیشد...... میشه یعنی؟؟؟؟؟؟؟؟ ملودی شب بیدار بود این امتحان رو بده حالا هم خواب بود........ با این عوض کردن سیستم هم که رمز ورود نداشتم که هر چی فکر کردم وای فهمیدم ، روی کارتی که مجتمع فنی رفتیم یا روی کارت کتابخونه یونی خلاصه پیدا کردم ، زدم و دعا کردم
سهشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ :: ۳:٢٧ ب.ظ :: نويسنده : سوگند
تلفنم مدام زنگ میخوره ........ همیشه نه هااااا ، فقط نزدیک امتحانات !!!!!!!!! نمیدونم چه خبره؟؟ به این هم میگن دوستی؟؟؟ به هر کی رو میدی از سرو کله ات بالامیره. با یکی حرف میزنی مثل بچه های خاله زنک دوساله میمونه، خوب معلومه کسی که حرف های دوستی که 20 سال قدمت داره میاد به من میگه من اگه بگم پ میره میگه پست پالتوی پوست پدر پریا پیش پ پ پ ............!!!! از به طرفم که دلم خوشه به دوست های صمیمی که واقعا ندارم و توی توهم کاذبم که دارم............... از تو دیگه توقع نداشتم.... همیشه کلی وقت میذارم واسه دیگران درس توضیح میدم بعد هم خیلی راحت یارو میزاره به .... به روشم نمی آره بدترین حالت هم اینه که بری کلی وقت بزاری ولی خانواده طرف بدترین برخورد رو کنن اون وقته که خجالت میکشی از روی پدر و مادر خودت که هر روز بردن و آوردنت به امید اینکه بهتر درس بخونی ولی خوب آخرش چی؟؟؟ واقعا هیچی ترمی که میشد شروع کنم معدل و آینده ام رو تضمین کنم برای کسی گذاشتم که به خانواده اش جوری نشون داد که رفتاری کنن که انگار من مقصر بودن ، در حالی که من براش ریاضی رو توضیح دادم و اگه به جای این همه کار خودم میخوندم هم قطعا پاس می شدم و هم اینکه خیلی بهتر به خانواده ام جواب میدادم!!! چیزی که الان حرصم گرفته ازش اینه که به یه نفر قول جزوه داده یادش رفته زنگ زده میگه تو بفرست براش بهش میگم دوستم میفرسته ، بعد هم میگه من وقت ندارم میخوام بشینم نرم افراز بخونم!!!!!!!!!!!!!!
|
||||||||||
